خرید بک لینک

نتیجه تصویری برای u202aLife In A Dayu202c


((من کلمه ی "مامیاپیناتاپای" رو دوست دارم از زبان "یاقان" که الان یه زبان مرده محسوب میشه اماتو منطقه ی "تیرادل فوگو"که جنوبی ترین نقطه ی آمریکای جنوبیه صحبت میشده هیچ وقت تلفظ اش را نشنیدم برای همین شاید اشتباه تلفظ میکنم اما معنیش خیلی زیباست یعنی لحظه ای یا حسی که هر دونفر میخوان میخوان درباره ی چیزی مذاکره کنند اما هیچ کدومشون نمیخواد که شروع کننده باشه ممکنه دو رئیس قبیله باشن که میخوان صلح کنند اما هیچ کدوم نمی خواد که این موضوع را مطرح کنه یا شاید دونفر تو یه مهمونی باشن که میخوان به هم نزدیک شن وهیچ کدوم اونقدر شجاع نیست که پیش قدم شه ))

یه مستند نود وچند دقیقه ای با ایده ای که من عاشقش بودم باایده ای که بارها در ذهنم صاحبش شده بودم امشب داشتم دنبال مستند علف میگشتم که اسم و مو ضوع یک خطی اش را دیدم مستند علف را فراموش کردم وچسبیدم به دیدنش زندگی در یک روز در واقع زندگی آدمهای مختلف در مکان های مختلف را نشان میدهدان هم در یک روز خاص ... فکر میکنی ده هزار سال دیگر _اگر ده هزار سال دیگری وجود داشته باشد_ چیزی که بیشتر از هرچیز به کار مردم می آید چیست ؟

آدمهای بسیار در هرگوشه از دنیا در یک روز معمولی خود چه کاری انجام داده اند پسری که پانزده ساله شده است و برای اولین بار از ریش تراش استفاده میکند زنی که سرطان داشته است وتازه عمل کرده است وصحبت کردنش با پسرش زنی که امروز فهمیده است حامله شده است مردی که یک دوقلو دارد ودوست دارد بچه هایش والت ویتمن بخوانند زنی که ان اولش می گویدساعت سه تا چاهار یک جاییی است بین گذشتن از این جهان به جهان دیگر است ونباید از دستش داد زنان سیاه پوستی که نشته اند ومشغول کاراند وآوازی می خوانند که میشود دوست داشت مردی که گفت بشر در قفس دین وسیاست گیر کرده است مردی که اها افغانستان بود و از یک روز اش فیلم گرفته بود تا بگوید اوضاع من وکشورم انقدر ها هم بدنیست از اتاقش فیلم گرفته بود از باغچه شان پدرش مادرش که دعا می خواند برادرش حتا که سر یخچال بود پسری که میرفت تا یک روز خود را درکنار پدرش بگذراند پسربچه ای که یکشنبه ها کفش واکس میزدمردی که باید از بچه هایش نگهداری میکرد ومیگفت پول ندارد برق نداردفاضلاب ندارداما زنده اند وخدا فراموششان نکرده است اون معتقد بود خدا این جمعیت را نیافریده که فراموش کنه رابطه یی که شکل گرف رابطه ای که شکل نگرفت بچه هایی که به دنیا آمدندآدمهایی که از دنیا رفتند و... و...و...

یک جایی باید از ترس هایشان میگفتند ویک جایی از چیزی که بیشتر دوست دارند جمله شروی حرفهایم یکی از حرفهای دوست داشتنی یکی شان بود یکی شان گفت اینکه خودم باشم را دوست دارم توی ترس هایشان هم چیزهای جالبی پیدا میشد اما من یکی شان را بیشتر دوست داشتم همسر زنی که سرطان داشت الان از هیچی نمی ترسم فک کنم ترسم این بود که توسرطان بگیری وگرفتیبعد ترسم این بود که دوباره سرطان بگیری وگرفتی والان تموم شده پس دیگه ترسی ندارم...

من دلم میخاست بسط بیشتری داشت دلم میخواست طولانی تر بود دلم میخواست بیشتر محو میشدم وبیشتر سر کیف می آمدم ... اما کوتاه بود کوتاه بود اما مگر میشد دوستش نداشت ...مستند با این حرفها تمام شد:

((الان نزدیک نیمه شبه وبرای گرفتن این ویدیووقتم داره تموم میشه کل روز را کار کردم روزیکشنبه آره میدونم بخش ناراحت کننده که همه ی روزم امیدوار بودم اتفاق جالبی بیفته اتفاق بزرگچیزی که بخاطرش برای امروز شکر گزار باشم وجزئی ازش باشم وبه دنیا نشون بدم که چیزهای بزرگی میتونن هر روز توزندگی شما وزندگی هرکسی اتفاق بیفتن اما حقیقت اینه که همیشه این اتفاق نمیفته وامروز درکل روز برای من هیچ اتفاق خاصی نیفتاده میخوام مردم بدونن که من اینجام نمی خام از بودن دست بردارم نمی خوام اینجا بشینم وبهتون بگم من ادم بزرگی هستم چون فکر نمیکنم باشم...به هیچ وجه فکر میکنم یه دختر معمولی هستم با یهزندگی معمولی ...آنقدر جالب نیست که چیزی درموردش بدونین اما میخوام که باشم وامروز با اینکه هیچ اتفاق خاصی نیفتاد حس میکنم اتفاق بزرگی افتاده ))


پ.ن : اگر بنایتان بر دیدن فیلم بود جایی که از ترس هایشان میگویند راچندین بار ببینید....

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 0:41

صفحه بندی