بتاز رمدیوس! بتاز و دور شو از من، من دیگر سرزمین امنی نیستم. - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 11:46
آدمی به این نتیجه میرسد که باید خود را بکوبد خود را بکوبد و خود را بکوبد، آدمی به این نتیجه میرسد که باید خودی را کوبید تا خود تازه ای ساخت پس خودش را میکوبد سالها خودش را میکوبد از دور از نوجوانی از
گرچه میان دریا جاوید غرفه گشتی، هشدار تا ز دریا یک ذره تر نگردی - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 11:46
اولین کلمه، درست در لحظه ای ظاهر میشود که دیگر چیزی را نمیتوان توضیح داد، در آنی از تجربه که از هر منطقی سرپیچی میکند. تقلیل تا حد هیچ چیز نگفتن، یا گفتن این به خود که : این چیزی است که تسخیرم میکند. وبعد تقریبا در همان دم فهمیدن اینکه این چیزی است که او تسخیرش میکند.
اگر نسوزم این تاریکی را چگونه روشن کنم؟ - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 11:46
داشتم یه مصاحبه میخوندم از همین مردی که بهش میگفتن سلطان سکه و اعدام اش کردند!! یه قسمت از مصاحبه اش میگفت اگه همین الان ولم کنند و برم بیرون همون کاری را انجام میدم که بخاطرش دستگیر شدم حتی اگه قرار
که هم دردی و هم درمانی... - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 11:46
بابایی سلام :) اینجا برات مینویسم چون تو اینجا را نمیخونی هیچ وقت نمیخونی پس اینجا برات مینویسم چون نمیخام منت دوست داشتنمو سرت بذارم چون نمیخام مدام یادت بیارم دوست دارم ولی دوست دارم، تو تموم چیزی
+ - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 11:46
کفاره ی شرابخوری های بی حساب هشیار در میانه ی مستان نشستن است صائب
و خب به هرحال هر چقد ناتوان زنگ میزنه - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 11:46
فصل دو breaking bad قسمت سه و چهار و اینا بود اگه اشتبا نکنم جسی را گرفته بودن ازش بازجویی میکردن هنک با بازجویی که از جسی کرده بود قانع نشده بود یه پیرمردی بود هیچ حرفی نمیزد هیچ کاری نمیکرد عملی نداشت میتونست عکس العمل داشته باشه فقط با یه زنگ کنار ویلچرش حرف میزد زنگ زد علیه جسی، جسی گفت دارین از...
و شعر میخواند - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 11:46
ما سر یک میز نشسته بودیم، در یک خیابان راه رفته بودیم، هر دومان انسان بودیم با دو دست دو پا دو چشم اما او انسان شجاع تری بود او میتوانست به آدمهای دیگر نگاه کند توی چشمهاشان زل بزند و بگوید از تنهایی
نه قرار زخم خوردن نه مجال آه دارم... - تاریخ: 1397/3/10 ساعت: 14:26
به گریه در وسط شعرهایی از سعدی به گریه در وسط شعرهایی از سعدی به گریه در وسط شعرهایی از سعدی به گریه در وسط شعرهایی از سعدی به گریه در وسط شعرهایی از سعدی
هر ماه از اول عادت میکنم... - تاریخ: 1397/3/10 ساعت: 14:26
دو سه ساعت بعد ازاینکه که پریود میشم یه درد عجیب غریب دارم یه درد غیر قابل وصف با ضعف شدید و زیاد بدنم از درون میلرزه و خب وقتی ماهی یکبار این اتفاق واست میفته یاد میگیری چجوری باهاش زندگی کنی اما تقریین چاهار پنج ساعت بعد از اذیت شدن دیگه بدنم توان درد کشیدن نداره سست و سر یه گوشه میخوابم و سر شدن ...
در شهر کشته اند کسی را شبیه من - تاریخ: 1397/3/10 ساعت: 14:26
هیچ غصه ای را از بین نبردم اما تلاش کردم با یه غصه ی بزرگتر غصه ی قبل ام را فراموش کنم و این در طولانی مدت باعث میشه تقریبا و تحقیقا هیچ چیز هیچ چیز و هیچ چیز از خودم باقی نگذارم...
حالا دیگه از خودش میترسید - تاریخ: 1397/3/10 ساعت: 14:26
توی خواب دید سایه اش شبیه یه گربه است، از اون روز از روزهای آفتابی میترسید...
در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمیکرد... - تاریخ: 1397/3/10 ساعت: 14:26
نه نه نه معلومه که ازت ناراحت نشدم تو فقط نظرتو گفتی حق ندارم از کسی ناراحت بشم فقط چون نظرشو گفته اما شنیدی داستان حلاج را دستهاشو قطع میکنن پاهاشو قطع میکنن توی خون خودش غرق میشه و همه بهش پاره سنگ میزنن هیچی نمیگه هیچی نمیگه هیچی اما وقتی شبلی یه تیکه خشت میزنه بهش میگه آخ دردش میاد از بقیه دردش ...
تراژدی - تاریخ: 1397/3/10 ساعت: 14:26
نمایشی است غم انگیز و بدفرجام درباره ی آدمهایی که از ما برتر اند.
از برای دل ما قحط پریشانی نیست... - تاریخ: 1397/3/10 ساعت: 14:26
یه بشقاب که سوپ چسبیده بهش مال... حتی یادم نیست مال چند روز پیش! یه کارد یه قاشق چنگال و دوتا لیوان تمام چیزیه که میخام بشورم اون ایستاده پشت ظرفشویی با یک عالم ظرف با بافه ی بلند موهاش یه بافه ی خیلی کلفت. موهای من تو هیچ حالتی چنین بافه ای نداره تک تک موهای من نازک تر و کم حجم تر از چیزیه که بتونه...
می رفتم و نمی رسیدم... - تاریخ: 1397/3/10 ساعت: 14:26
رسیده بودم به متروی صادقیه و حالا میتونستم برم خابگا بعد از سه ساعت گم شدن توی خیابون هایی که اسمشون فقَط اسمشون بود و مسیرهایی که تصوری نداشتم ازشون توی شهری که همونقدر که واسم غریبه نبود آشنا هم نبود حالا یه رد آشنا واسه خودم پیدا کرده بودم یه جایی که منو میرسوند به مقصد آشنام نشسته بودم روی سکوها...
و در نسوجت گویی شتاب از هم پاشیدن است... - تاریخ: 1397/3/10 ساعت: 14:26
هر عشقی منو ضعیف تر میکنه، هرعشقی منو آسیب پذیر تر میکنه، هر عشقی منو آروم تر میکنه... مامان، بابا، دوستام... همه ی چیزهایی که دوست دارم جمع کردن عقایدم با آدمهایی که دوست دارم جمع کردن آدمهایی که دوست دارم تو یه قاب همه همه همه عشقی که به تک تک شون دارم میتونند باعث نابودی من بشن... و این ویران کنن...
بگونه! - تاریخ: 1397/3/10 ساعت: 14:26
امیال ما به طرز تفکیک ناپذیری مبتنی بر امیال دیگران است؟
اندازه یک سوم! - تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 19:24
تو مراسم سالگرد ختم مامانجون وسط شیون و جیغ و داد وقتی داشتن زخم کهنه را نو میکردن مردی که داشت روضه میخوند یهو گفت دوستان از میوه های روی میز غافل نشین! دوستان از میوه های روی میز غافل نشین؟ عاخه این چیه دوستان از میوه های روی میز غافل نشین؟ جمله تو ذهنم تکرار میشد و میخندیدم جمله تو ذهتم تکرار میش...
قسم به موهای سفیدت اسماعیل که مدتی هم سرخ بودند .... - تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 19:24
سردم است همیشه سردم است هوای مسخره ایست همیشه فکر میکنم به اندازه لباس پوشیده ام وهمیشه به اندازه لباس نپوشیده ام ... سال تحصیلی ام که شروع شد خانه را تازه نوسازی کرده بودندهمه چیز جابه جا شده بود حالا اولین بار است بعد از شروع ترم که آمده ام یک هفته بمانم وماندن... ماندن وقتی میدانی رفتنی در کاراست...
کاریش نمیشه کرد افتاده اتفاق - تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 19:24
. مثل یه بچه ام توی جنگ عراق... .